تبليغاتX
ندای آزادی حق و اندیشه باران


باران

هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم می بینم حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم





















«ای شب از رویای تو رنگین شده
 
سینه از عطر توام سنگین شده
 
ای به روی چشم من گسترده خویش
 
شادیم بخشیده از اندوه بیش
 
همچوبارانی که شوید جسم خاک
 
شادیم زآلودگی ها کرده پاک
 
ای تپش های تن سوزان من
 
آتشی در سایه مژگان من
 
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
 
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
 
ای دو چشمانت چمنزاران من
 
داغ مهرت خورده بر چشمان من
 
بیش از اینت گر که در خود داشتم
 
هرکسی را تو نمی انگاشتم
 
درد تاریکی ست درد خواستن
 
رفتن و بیهوده خود را کاستن
 
در نوازش نیش ماران یافتن
 
زهر در لبخند یاران یافتن
 
ای مرا با شور شعر آمیخته
 
این همه آتش به شعرم ریخته
 
چون تب عشقم چنین افروختی
 
لاجرم شعرم به آتش سوختی.»

 
 
«باز هم نبض خیابان همه جا
چشم در راه دل یاران شد
باز هم بغض خداوند شکست
اشک او زمزمه ی آمدن باران شد
لحظه ای باز به فتوای دلت گوش بکن
که پر از واژه ی زیبای رهایی شده است
نازنین،هم نفسم باش
بیا با گل و مهتاب ،به همخوانی من
که در این شهر غریب
من شدم راوی سرسبزترین قصه ی تو
تو شدی یار دبستانی من
به دل عاشق سهراب قسم
و به چشمان ندا
که در این قحطی با هم بودن
باز هم ما همه با هم هستیم
و به آواز شقایق سر گلدسته ی آزاد شدن دل بستیم
سوگواران همه اینبار غزلخوان شده اند
همصدا با دل یاران شده اند
کوله ات را پر از ایثار بکن ،چند شبی
در دل گرم خیابان،همه مهمان شده اند.»
 
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:36 توسط سهیلا| |

با من بگو باید چه کرد؟

وقتی محبت کشته شد

وقتی خدا هم گریه کرد

وقتیکه آن بی آبرو

بر پای منبر از عبادتهای شب

گوش فلک کر میکند

قومی پریشان عقل را خر میکند

شب چون رسید آن کار دیگر می کند

آن بی خدا

هر لحظه از دین داشتن، دم میزند

طرحی بر این دیوارها

همرنگ ماتم میزند

همسایه ی غم میزند

اما نمیداند شبی،از پشت پلک آسمان

باران نم نم میزند

بر شهر، مرهم میزند

پایان این زندان

عجین، با نام آزادی شده

دلهای یاران

غنچه های خاک آبادی شده

فرجام این ماتم

شروع شوکت شادی شده

همت کن ای همره

بیار آن دف و عود و تار را

بشکن حصار سرد این دیوار را

فریاد کن چشمان باران بار را

گر دل به یزدان داده ای

هرگز فراموشش نکن دلدار را.


۱۳ آبان

همراه شو عزیز

تنها نمان به درد

کاین درد مشترک

هرگز جدا جدا، درمان نمی شود.


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:25 توسط سهیلا| |

«از پس پرده نگاه کن مثل شطرنج زمونه
هرکسی مثل یه مهره توی این بازی میمونه
یکی مثل مثل ما پیاده ، یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه به دوشه ، یکی صد تا قلعه داره

یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدن
رو به روی هم یه عمره مارو دارن بازی میدن
اونا که اول بازی توی خونه ی تو و من
پیش پای اسب دشمن اون همه سربازو چیدن
ببین امروزم تو بازی میون شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر می گیرن

تاج و تخت شاه دیروز در قلعشون نمیشه
به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه
یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت
تاجو از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت
اون که مارو بازی میده ، اونه که مهره رو چیده
اون که نه شاهه، نه سرباز، نه سیاهه، نه سفیده»


دختر عرب‌سرخی پدر دربندش را بازجویی کرد:‌ آری پدر! تو مجرمی!‌

«سلام برادر،
حتماً از دست پدرم خسته شده ای کمی بنشین، استراحت کن امروز بازجوئی را به من بسپار، فردا بماند برای تو !

پدرم روی یک صندلی چوبی رو به دیوار خاکستری نشسته است، چشم بند روی چشمش و من سئوال می کنم :

امروز می خواهم به کارشناس (بازجوی) تو استراحت بدهم. می خواهم کاری را که او در این مدت نتوانسته تمام کند، تمام کنم. امروز این منم که سئوال می کنم و تو مجبوری که پاسخ بدهی. من مثل آنها نیستم، من نا امید نمی شوم، من سئوال می کنم و می دانم که تو جوابها را می دانی، باید پاسخ بدهی ؛

چشم بند را از روی چشمت برندار، نیازی نیست که جوابها را برایم مکتوب کنی، اتفاقاً با چشم بند بهتر است رو به همین دیوار خاکستری، روی این صندلی چوبی بنشین و جوابها را در ذهنت مرور کن. من تو را می شناسم. من ذهنت را می خوانم، جوابها را فقط در ذهنت مرور کن. من می فهمم.

سالهای قبل از پیروزی انقلاب را یادت هست؟ آن زمانی که پدرت از تو خواست که کتابهای انقلابی را از خانه بیرون ببری و تو با کتابها از آن خانه بیرون آمدی؟ چرا خانواده ات را ترک کردی؟ یعنی چند کتاب انقلابی را به خانواده ات ترجیح می دادی؟

البته این موضوع را شاید آقای شایانفر که از نقطه نظراتشان در روزنامه کیهان بهره مند هستیم هم بتوانند شهادت بدهند.

هنگامی که از یکی از دانشگاههای سوئد برایت پذیرش آمد، به خاطر کدام هدف آینده خودت و احتمالاً ما را نادیده گرفتی و در ایران که در بحبوحه انقلاب بود پاگیر شدی؟

گاهی اوقات فکر می کنم که استرسهائی که امروز مادرمان در مورد اطرافیان خود دارد، به آن دوران که تو هم در لیست سیاه ترور منافقین در اوایل انقلاب بودی برمی گردد. آن روزها که هر لحظه اش با ترس شنیدن خبر شهادتت همراه بود. تو اینطور فکر نمی کنی؟

چهار سالم بود که سرمای شدیدی خورده بودم و تب داشتم. عمو فتح الله از جبهه آمده بود، مجروح بود و یک دستش را به دور گردنش بسته بود. با تو دعوا کرد که چرا من را به درمانگاه نمی بری؟ با دست سالمش من را بغل کرد و با مادرم رفتیم درمانگاه و تو از کارهای سپاه و جنگ و جبهه و آماده باشهایت برایش گفتی که برای خودت دلایل خوبی بود که وقتی برای دکتر بردن من نداشتی. چرا؟ یعنی اینها برای تو از دختر کوچکت مهمتر بود؟

سال اول ابتدائی ساجده، بمباران، تعطیلی مدارس، باز هم جبهه، جنگ، سپاه !

جواب نده فکر کن. من فکرت را می خوانم.

نوجوانی ام را دیگر خوب به خاطر دارم. زمانی که هر کجا که پا می گذاشتم و هر فعالیتی که می خواستم بکنم، با این فشار همراه بود که نباید از نام خانوادگی ام استفاده کنم. همیشه نگران سوءاستفاده ما از نام خانوادگیمان بودی و من به تو قول دادم که هرگز از این نام سوءاستفاده نکنم. حتی دوران کودکی و استرسهای دوران جنگ را فراموش کنم. اما این سئوال را باید حتماً پاسخ بدهی؛

شبها، زمانی که در این سلول 5/1 در 2 متر خاکستری، خاطرات زندگی و گذشته ات را مرور می کنی، آیا تو هم به این فکر می کنی که کجای کار اشتباه بود که نتوانستیم وصیت امام خمینی(ره) را که فرمودند: " نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد. " را درست اجرا کنیم ؟!

آری برادر عرب سرخی، به این فکر کن که آیا این همان عاقبتی بود که تو خود و خانواده و آینده هر دو را فدای آن کرده بودی؟

به عنوان بازجویت نمی خواهم باور کنم. من بازجوی جوانی که بعد از انقلاب به دنیا آمدم، جرم تو را این می دانم که هدفی که تو همه چیز خود را فدای آن کرده بودی، آن طور که می پنداشتی از آب در نیامده.

آری جرم تو این است !!»

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:50 توسط سهیلا| |

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
ـ صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی ـ
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ٬
آدمیت مرد ٬
گرچه آدم زنده بود.


از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند٬
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند ٬
آدمیت مرده بود .
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ٬
گشت و گشت ٬
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ٬
ای دریغ ٬
آدمیت بر نگشت !
قرن ما ٬
روزگار مرگ انسانیت است !

سینهء دنیا ز خوبی ها تهی است ٬


صحبت از آزادگی٬پاکی٬مروت ابلهی است ٬
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
٬
من که از پژمردن یک شاخه گل ٬
از نگاه ساکت یک کودک بیمار ٬
از فغان یک قناری در قفس ٬
از غم یک مرد در زنجیر ٬
حتی قاتلی بر دار !

اشک در چشمانم و بغضم در گلوست


و ندرین ایام ٬ زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم ؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست ٬
آه  ! جنگل را بیابان می کنند !
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند ٬


هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نا مردمان با جان انسان می کنند.

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست


فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور ٬
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ٬
صحبت از مرگ محبت ٬ مرگ عشق ٬
گفتگو از مرگ انسانیت است .


آقای ؟؟؟؟ عزیز
شما توی دو پست قبل برای من نظر گذاشته بودید اما متاسفانه من تازه نظرتون رو خوندم
ترجیح دادم اینجا جوابتون رو بدم
شما نوشته بودید راهیپیمایی و تظاهرات مال خیلی وقت پیشه دیگه نباید این کارو انجام داد
مردم تو زمان شاه از ظلم و ستم(که باز مثل الان نبود)خسته شده بودن. نمی خواستم دیگه کسی بهشون زور بگه. ریختن تو خیابونا ، تظاهرات کردن ، شهید دادن تا بالاخره بعد از 15 سال رژیم رو عوض کردن.
الانم مردم خسته شدن از ظلم و ستم. الانم نمیخوان کسی بهشون دروغ بگه و ظلم کنه(خواهشاً نگید چه ظلم و دروغی که خودتون می دونید و لازم نیست من بگم). انتخابات یه تلنگر شد. مردم ریختن تو خیابونا تا حقشون رو بگیرن ، شهید دادن اما بالاخره کارشون رو دارن انجام میدن.شما اگر با این راهپیمایی ها مشکل دارید بهتره بدونید بهترین راه برای رسوندن حرف مردم تو همه زمان ها و دوران ها و کشورها همین راهپیمایی بود. یعنی غیر از این هیچ راه دیگه ای نیست.
نوشتید ما خودمون مقصریم آره درسته همیشه ما مقصر بودیم.چرا؟مثلاً تو مسئله ی گرونی.مردم وقتی می فهمن یه کالایی داره گرون میشه میرن شاید یه کارتن یا بیشتر از اون کالا میخرن تا اگر از این گرونتر شد از این کالا تو خونشون داشته باشن.مردم ما به جای اینکه بیان از اون کالا یه مدت استفاده نکنن تا قیمتش به وضعیت اول برگرده اون رو گرونتر هم میکنن. درسته تو این مسائل همه ی ما مقصریم.
شما گفتید چرا سرمونو میندازیم پایین دنباله رو یه عده دیگه میشیم؟؟؟
الان دیگه کسی دنباله رو نیست. هرکسی خودش شعور داره عقل داره میتونه خوب و بد رو تشخیص بده . این حرفتون اصلاً خوب نبود. مردم ما خودشون میدونن چه اتفاقایی داره می افته و با فکر خودشون دارن تصمیم میگیرن که چه کاری انجام بدن و هیچ کسی هم نمیتونه اونا رو از هدفشون منع بکنه.
شما نوشتید کشورای اروپایی هیچ وقت این کارو نمی کنن.
نمیدونم اخبار می بینید یا نه(رسانه ما هرچی رو در مورد کشور خودش دروغ بگه در مورد کشورای دیگه بیشتر اوقات راستشو میگه). نمی دونم تظاهرات هایی که تو کشورای اروپایی انجام میشه رو دیدید یا نه؟؟؟
تو کشورای اروپایی هر اتفاقی بیفته که به ضررشون باشه فوری تظاهرات میشه و مردم هم بیشتر اوقات پیروز میشن.
بعدشم مطمئن باشید اگر خود شما هم بودید و حقتون رو می خوردن همین کارو می کردید.
ما نق نمی زنیم فقط داریم همه سعیمون رو می  کنیم که به پیروزی نزدیک بشیم.
راستی خوبه معنیه آزادی رو هم بدونید
آزادی یعنی اینکه به خودت قدرت اختیار و انتخاب بدن. نه اینکه یه سری بیان تصمیم بگیرن تو چه کاری باید انجام بدی.آزادی یعنی اینکه نمیان دختر مردم رو به خاطر اینکه موهاش بیرونه بندازنش تو یه ماشین و بعدشم معلوم نشه چه اتفاقی براش می یفته و اون دختر رو به خاطر این کار به ظاهر اسلامی از اسلام متنفر نمی کنن.آزادی یعنی اینُُ٬ نه اون چیزی که شماها و خیلی های دیگه در موردش فکر می کنید.
   


اينجا ايران است قوت غالب مردم نان است. بهاي نان،به قيمت جان است. ثروتش براي فلسطينيان

 است. دانشگاهش ،ستاره باران است. جاي روشنفكرانش ، زندان است. هر كه فرياد بزند ،از كافران

است. سكوت نشانه مسلمان است. انچه روز به روز ارزان ميشود جان انسان است.

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:6 توسط سهیلا| |

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است

و هر انسان
برای هر انسان
برادریست.


روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است.


روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زندگیست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.


روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.


روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آنروز را انتظار میکشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.

احمد شاملو


اینجا هزار صاعقه افتادست»
اینجا هزار خورشید ناگاه خاموش گشته است
اینجا هزار مرد،
نه،
صدها هزار مرد
از پا در آمدست
»
اینجا ایران است
ایرانی که نظامی به اصطلاح اسلامی دارد
ایرانی که دولتی به اصطلاح مردمی دارد.
اینجا ایران است
ایرانی که حتی تو انتخاباتش تقلب وجود داره
ایرانی که حتی رهبر و رئیس جمهور منتصبش میخوان سر مردمش رو کلاه بذارن
اینجا ایران است
ایرانی که پره از منابع نفت و بنزین و گاز اما مردمش باید از بنزین به صورت سهمیه بندی شده استفاده کنند
ایرانی که جووناش تو مخارج ازدواج و مسکن موندن اما رئیس جمهور منتصبش فقط به فکر اینه که ببینه کدوم کشور که از اون یه روزی حمایت کرده دچار مشکل شده تا به اون کشور کمک کنه
اینجا ایران است
و من به خاطر این اتفاقات متاسفم که ایرانی هستم.

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:21 توسط سهیلا| |


تصور کن اگه حتي تصور کردنش سخته

جهاني که هر انساني تو اون خوشبخت خوشبخته

جهاني که تو اون پول و نژاد و قدرت ، ارزش نيست

جواب همصدايي ها پليس ضد شورش نيست

نه بمب هسته اي داره نه بمب افکن نه خمپاره

ديگه هيچ بچه اي پاشو روي مين جا نميزاره

همه آزاد آزادن

همه بي درد بي دردن

تو روزنامه نمي خوني

نهنگا خودکشي کردن

جهاني رو تصور کن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت

جهاني رو تصور کن پر از لبخند و آزادي

لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادي

تصور کن اگه حتي تصور کردنش جرمه

اگه با بردن اسمش گلو پر ميشه از سرمه

تصور کن جهاني رو که توش زندان يه افسانه س

تمام جنگاي دنيا شدن مشمول آتش بس

کسي آقاي عالم نيست

برابر با همن مردم

ديگه سهم هر انسانه

تن هر دونه گندم

بدون مرز و محدوده وطن يعني همه دنيا

تصور کن تو مي توني بشي تعبير اين رويا

علامت عزای سمت راست وبلاگ نشونه ی جوونایی هست که تو این روزا به خاطر گرفتن

 حقشون شهید شدن.نشونه ی آدمای بزرگی هستش که الان توی زندانند و تو یه دادگاه

نمادین از اونا میخوان به کارایی که نکردن اعتراف کنن. نشونه ی جوونی هستش که می

گفت وقتی این اوضاع رو می بینم شبها فقط با قرص خوابم میبره. نشونه ی رای هایی  که

معلوم نیست چی شد.نشونه ی بعضی از آدما که از شدت گرونی نمی تونن نیم کیلو گوشت

بخرن و از خانوادشون خجالت میکشن. شاید به قول فلانی ما هم داریم میشیم  

نسل سوخته.نمی دونم...شاید...

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:5 توسط سهیلا| |

امشب به قصه ی دل من گوش میکنی


فردا مرا چو قصه فراموش میکنی


این دُر همیشه در صدف روزگار نیست


می گویمت ولی تو کجا گوش میکنی؟


دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت


ای ماه با که دست در آغوش میکنی؟


در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست


هوشیار و مست را همه مدهوش میکنی؟


می جوش می زند به دل خم ، بیا ببین


یادی اگر ز خون سیاووش میکنی


گر گوش میکنی ، سخنی خوش بگویمت


بهتر ز هر گوهری که تو در گوش میکنی:


جام جهان ز خون دل عاشقان پر است


حرمت نگاهدار اگرش نوش میکنی


سایه ! چو شمع شعله در افکنده ای به حمع


زین داستان که با لب خاموش میکنی.

(هوشنگ ابتهاج)      

       


دکتر شريعتي: آنها فقط از «فهميدن» تو مي‌ترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوي باشد-

ترسي ندارند. از گاو که گنده‌تر نمي‌شوي، ميدوشندت! از خر که قوي‌تر نمي‌شوي، بارت

مي‌کنند! از اسب که دونده‌تر نمي‌شوي، سوارت مي‌شوند!، اما آنها فقط از «فهميدن» تو

مي‌ترسند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 15:29 توسط سهیلا| |

 

«گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دل

 تنگی و  اندوه  و غربت و تنهایی و شاید عشق.

 با خود گفتم هرگر دوستت نخواهم داشت و گفتم عشق را نمی خواهم . ترسیدم و گریختم .

 رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم . و این ها پیش از قصه ی لبخند  تو بود .

جای خلوتی بود . وسطِ نیستی . گفتی :هستم ، نگریستم ، اما چیزی نبود . گفتم:نیستی . باز

 گفتی:  هستم . بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه ، نیستی . اینجا جز من کسی نیست.

 بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت . من داغ شدم ، گُر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخندی زدی و

من تسلیم شدم . گفتم: هستی ! تو هستی! این من هستم که نیستم . گفتی غلطی . و این

 هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت

 افتاده ، در قفسِ قفسه ی سینه ام را آتش میزد.

 و من ذوب می شدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حیرت می  کردند و  این وقتی بود که هنوز

 دست هات  انگشتانم را نبوییده بودند.

یک شب که ماه بدر بود وچشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه که دلش می خواهد

 خیره شود ، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی  تا دست هام را فتح

 کردی .

انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می

 سرودی ، من اما همه ترس شده بودم.

 چیزی درونم فریاد می کشید. چیزی شعله ور میشد . شراره های عشق می سوزاند .

 خاکستر می کرد  و همه از انگشتان تو بود .

 من نیست شده بودم . گفتی : حال چگونه است؟ گفتم: تو همه آب ، من همه عطش. تو

 همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه ، من همه تشنگی.

گفتی : تو هم چنان غلطی . و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.

فرشته ای پرکشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود . من به خاک افتاده. ناخن هام

 را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی .

گفتی : برخیز! گفتم : نتوانم . بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم . مرا طاقت

 نگریستن  نبود اما توان گریستن بود .

 بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی . فرشته پیش تر آمده بود . من گویی در چیزی فرو

 می رفتم . گفتم: این چیست؟ گفتی : اندوه ! اندوه ! بعد فرو تر رفتم .

 بعد تو دست بر  سرم نهادی و  مرا در اندوه غرقه کردی . فرشته از حسادت لرزید و بالهاش از

 التهاب عشق من سوخت.

 گفتی : حال چه گونه است؟ دیگر حالی نبود . عاشقی نبود . عشقی نبود . فرشته ای نبود .

 هرچه  بود تو بودی . بعد تو  لبخندی زدی و گفتی : چنین کنند با عاشقان

 


«خوابیم و با خطاب تو بیدار می شویم

مستیم و با عتاب تو هوشیار می شویم

حلاج پیشه ایم و گمانم در عاقبت

با حلقه های موی تو بر دار می شویم

فرجام تلخ قصه ی ابلیس سهم ماست

وقتی به دام سجده گرفتار می شویم

چشم تو بود میوه ی ممنوع عشق و ما

روزی از این دسیسه خبردار می شویم.»

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:58 توسط سهیلا| |

«فصل درو بود و يورش هاي داس

فصل ستم ، خوار شدن ، التماس

فصل تراويدن مور و ملخ

فصل غريبي علف ، فصل يخ

موسم برخورد درخت و تبر

موسم پايان من ِ در به در

موسم دلتنگي جاليز بود

اين همه از بركت (( پاييز)) بود

صبح غزل هاي مرا كرده شام

حضرت(( پاييز)) عليه سلام

هيچ كس آغوش مرا وا نكرد

با من و تنهايي من تا نكرد

گاه كه در تنگ غروبي حسود

خواستم افطار كنم نان نبود

چشم تو فهميد مسلماني ام

وقت سحر علت بي ناني ام

چشم تو تصوير قشنگ خداست

وسعت يك حسرت بي انتهاست

مرتع ناز است و چراگاه بوس

معبر كبك است و مدار خروس

معجزه چشم تو پيغمبريست

بوسه به چشمت نزدن كافريست

كاش در ايام غم چشم تو

گريه كنم در حرم چشم تو

چشم تو كافرشكني لايق است

قبله يك طايفه ي عاشق ست

از گله چشم تو اگر ُپر شود

از من ِ كم حوصله دلخور شود

قبله اين طايفه كج مي شود

پاي من و عشق فلج مي شود

زائرم و در اين گير و دار

گوشه چشم تو شدم رستگار

چشم تو خوابست و خرابست و مست

چشم تو مستوجب يك بوسه است

هيبت شير است و غرور پلنگ

طعم عسل دارد و رنگي قشنگ

چشم تو يعني غم و شمشير و اشك

تشنگي و اسب و علمدار و مشك

چشم تو سرشار شرابست و تاك

دختر عشق است نه فرزند خاك

چشم تو اين سخت ترين دشمنم

خنجر سرخي شده بر گردنم

كاش به هنگام نماز شبت

لب برسانم به ضريح لبت

آن لبُ و رخُ و ابروُ ودست

پنج تن آل عباي من است

قند و حنا،آينه ،قران و عود

اين همه در عقد لبان تو بود

بين من و تو گله هرگز مباد

بين من و تو فاصله هرگز مباد

كافري و كافري و كافري

از سر تقصيرم اگر نگذري

شعله گرفته دل ققنوسي ام

ترك مباد عادت موروثي ام

عاشقي آموختنم مال تو

سوخته ام سوختنم مال تو

گوشه بازوي تو چسبيده ام

بس كه در آغوش تو خوابيده ام

كاش در اين فرصت كوتاه و كم

تنگ بخوابيم در آغوش هم

تنگ بخوابيم كه فرصت كم است

پيچ و خم كوچه پر از ملجم است

فرق من اين عارف مردم پرست

منتظر بوسه يك خنجر است

ابرهه آن  روز كه بر فيل شد

فوج نگاه تو ابابيل شد

جنس تو از عشق از ابريشم است

مثل تو اين گونه ظرافت كم است

تادلم از راه تو كج مي شود

پاي من و عشق فلج مي شود

اين من ودل، اين من و بخت يتيم

كوزه و تسبيح و عصا و گليم

اين من و اين غيرت ايلا تي ام

كاش بيايي به ملا قاتي ام

وقتي از آيين بد بو لهب

واجب اين طايفه شد مستحب

اين لب من ،اين لب بدبخت من

بي خبر از زندگي سخت من

بوسه زن ِمسجد چشم تو بود

حي الي خير العمل مي سرود.»

مهرداد امیری

    

فصل یخ

         سلام دوستای عزیزم

واقعاً شرمندم تو این مدت بهتون کم سر زدم 

دیگه تا ۳ مرداد(روز بعد از کنکور) آپ نمی کنم چون هم وبلاگم خیلی یکنواخت و خسته کننده شده البته برای شما هم خودم درس دارم برام دعا کنید بتونم موفق بشم.

همتون رو دوست دارم.    

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:12 توسط سهیلا| |

« دو شاخه نرگست ای یار دلبند

چه خوش عطری در این ایوان پراکند

اگر صدگونه غم داری چو نرگس

به روی زندگی لبخند٬ لبخند

گل نارنج و تنگ آب و ماهی

صفای آسمان صبحگاهی

بیا تا عیدی از حافظ بگیریم

که از او می ستانی هرچه خواهی.

سحر دیدم درخت ارغوانی

کشیده سر به بام خسته جانی

به گوش ارغوان آهسته گفتم

بهارت خوش که فکر دیگرانی

سری از بوی گلها مست داری

کتاب و ساغری در دست داری

دلی را هم اگر خشنود کردی

به گیتی هرچه شادی هست داری.

چمن دلکش ٬ زمین خرّم ٬ هوا تر

نشستن پای گندمزار خوش تر

امید تازه را دریاب و دریاب

غم دیرینه را بگذار و بگذر.»

                                               فریدون مشیری


 


 

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:55 توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin