خورشید دامن کشان گذشت از آن مرغزاران. از آن سوی افق مهتاب دمیدو بر همه جا نوری لطیف فرو ریخت.
من همانجا در سایه درختان نشسته بودم و در این اندیشه که آسمان از چه این همه دگرگون می شود؟
گاهی از لابه لای شاخه ها به درختان می نگریستم. به آن زرین پولکهای پراکنده بر فرشی کبود. به شرشر جویباران روان در دره نیز گوش می سپردم.
آنگاه که پرندگان میان شاخه های ایمن و پربرگ درختان آرام گرفتند و گلها به خوابی ژرف چشمانشان را فرو بستند و همه جا آرام شد ناگاه صدای آهستۀ گام هایی گوش هایم را نواخت. نگاه کردم و دیدم دو محبوب دست در دست به من نزدیک می شوند. آمدند و زیر درخت اندوه نشستند. من آنان را می دیدم اما آنها من را نمی دیدند.
دیری نپایید که پسر جوان به اطراف نگریست و گفت:
« محبوب من، بنشین در کنارم. بشنو سخنان مرا و لبخندی بزن که تبسم تو رمز آینده ماست. شاد باش که اینک، زمانه از ما شاد است. می دانم در شکی، چرا؟ روحت با من سخن گفته است. حبیبا شک در عشق گناه است. ز.دا که بانوی همه املاک گسترده شوی که مهتاب سیمین ذره های نور خود را بر آن فرو می پاشد و صاحب چنان کوشکی می شوی که به قصر پادشاهان می ماند.
سوار بر سمند نیک منظر به خرمگاه ها خواهی رفت و نشسته بر درشکه های زیبایم به بزمگاه مطربان.
محبوب من ، همچون تبسم زر خزاینم لبخند بزن. به سان گوهرهای فراوان پدر به من نگاه کن. محبوب من گوش بسپار. محرم اسرار دل تنهای من ، تنها تویی.
در ماه عسل با انبوهی از زر در دست به ساحل «سوئیس»، به شاهراه های خرّم «ونیز»، نزدیک کوشکهای نیل ، زیر شاخه های سایه گستر سدر لبنان می رویم. آنگاه چشمان رشکور زنان اشراف از انبوه زر و زیورت در حسرت خواهند سوخت.
همه اینها را به تو میدهم آیا نمی پسندی؟
آه لبخند تو ، لبخند سرنوشت من چه شیرین است.»
اندکی بعد دیدم به آرامی به راه افتادند و بر گلها قدم می نهادند، تو گویی اغنیا هستند که بر دل فقیران گام می زنند. آنانم از نزد من رفتند و من هم چنان در این اندیشه بودم که مال را با عشق چه کار؟
نه مگر مال خواستگاه تمام بدیهاست و عشق سرچشمۀ همۀ نیک بختی ها و نور؟
در این اندیشه سرگشته بودم که ناگاه دیدم دو شبح از کنار من گذشتند و بر خاشاک نشستند.
پسر و دختر جوانی بودند که از سوی کشتزاران می آمدند. از کلبه های برزگران.
پس از چند لحظه شنیدم که یکی آه کشان می گفت:
«محبوب من، اشک مریز. ما بندگان عشق اینک از آن چشمانی روشن داریم. در مدرسه عشق به ما آموخته اند صبر و شکیبایی را . اشک مریز و آرام باش. نه مگر ما بر سر عشق هم سوگند شده ایم؟ این همه رنج را از چه تحمل می کنیم؟ رنج بی نوایی و بیچارگی را؟ درد فراق را؟ نه مگر بهر عشق؟ مرا گریزی نیست. جز آنکه با این زمانه هماورد شدم و در این نبرد به غنیمتی دست یابم سزد که آن را به تو هدیه کنم تا با آن بتوانم عمر مانده را بگذرانم. محبوب من، عشق نمی پذیرد جز آه ژرف را.
آهی که از آن آتشین اشکی می توان افشاند.
اشکی همچون بخور، معطر و خوشبو. ما را همان بس که سزاواریم.
محبوب من، پیش از آنکه مهتاب نقاب برکشد با تو وداع می گویم.»
آنگاه آوای نرمی که آه آتشینی آن را از هم می گسست، آوای عذاری باریک اندام شنیدم که با تمامی حرارت عشق و تلخی فراق و حلاوت صبر می گفت:
«خداحافظ محبوب من .»
آنان از همدیگر جدا شدند و من هم چنان مجذوب دستان مهربانی در سایۀ آن درخت نشسته بودم و نگران از اسرار این دنیای شگرف. در همان لحظه به طبیعت آرام نگریستم و اندکی اندیشه کردم و چیزی دیدم بس کران ناپیدا!
چیزی که نمی توان آن را با مال خرید.
چیزی که اشک پاییز آن را نتواند شست.
چیزی که سوزسرما آن را نتواند کشت.
زاده دریاچه های «سوئیس» و سرزمین های خرّم«ونیز» نیست.
چیزی دیدم که در بهار با بردباری زندگی می یافت و در تابستان ثمر میداد.
آری در آنجا « عشق » را دیدم.
جبران خلیل جبران برگرفته از کتاب (اشکی و لبخندی)
